|
اين فصـل سـزا نيست به مانـدن برسد اين ميوه نبايد به تكاندن برسـد يك روز غـروب باز مي گـردم تا ... يك روز كه وقت شعـر خـواندن ، برسد !!!
.. قصد کردم که خریت نکنم . . . . . . عـشـق خـرج بشریت نکنم !
تا گریه ، به زور می کِشد آدم را تا فسق و فجـور می کـشد آدم را هـمراه تمام آرزوهـام ای داد عشق تو به گور می کشد آدم را ! از بس سرٍخود ، ثانیه را آزردم پای همه هی زنده شدم هی مردم هر لحظه هزار سال در این احساس متروکه شدم خشک شدم افسردم روز آبـروی عاشـقی ام را بـردم شـب آبـروی عاشقی ام را بـردم تا اینکه تو را دیدم و از آن لحظه گـیتار به کـول ، بنده ی آکـوردم خودکار میان بسترم می خـوابد مغـلوب تو و قـافـیه های تـردم تا روز جدایی به تمـاشات قسم بر شانه اصـرار تو سر نسـپردم . . . . . . . آن روز تو حرف آخرت را گفتی .. .... ... .... آن روز که حـرف آخرم را خوردم ! !
کـنـدوی چـشـم هایم دیگـر عـسل نـدارد آبـادی نـگـاهـم ، مـرد عـمـل نـدارد من آب میشوم با،ظلمی که حق من نیست این قطره قطره دیگرضرب المثل ندارد این بیخودی نوشتن،دردست وعقده وقتی اطـراف شعرهایـم مـِلکی غـزل ندارد او دوسـتـم نـدارد،حـتی بـرای یکروز این مسئله عجیب است یک راه حل ندارد قلبم که گوشه گیرست دردش یکی دوتانیست بیچاره زود فهمید بخت از ازل ندارد بیـچاره زود فهـمـید اینجاهمه مریـضند اینجا فرشته ای هم غیر از اجل ندارد او هم شبیه مَـردم،ایـنجا کـسی نـدارم او که تک است چشمش اصل و بَدَََل ندارد دق می کنم کنارِ _ این خاطرات کهنه زانوی غم هم انگار، مـیل بغل ندارد او دیر میرسد وای..این وای آخرم بود کـنـدوی چشـم هایم دیگر عـسـل ندارد
از این لحظه های یخی پاک کن پاک کن میکروب های غم را دستان بهت دلم را بگیر آخرین بار و بنشان سکوت نجیب مرا کنار همین آتشی که خودت روشنش کرده ای دلت سوخت؟ وقتی که دیدی من و چشمهایم به هم خیره ایم دلت سوخت؟ که بدبختی ام را به دست خودت ساختی روی احساس پوکت بگو راه آخر همین راه اشک است بگو راه اشک است بگو و نترس بگویی خودم می روم می روم می روم می روم می روم بگو راستش را خدا کوچه زندگی مرا بی تو طراحی اش کرده است وتقدیر را کرده در پستوی کنجی این حریم کلنگی باید دوباره خودم خانه ای در زمستان بسازم ولی عشق را باز دیوانه کن در نگاهم احساس کن غیرمن هیچکس را نداری که پاسوز افسانه غصه هایت شود خدا را بکن واسطه کمی فکر کن به آن روزها به جریان پیچیده ای که من وتو همیشه با قلب های پشیمان هم داشتیم! که بود اینهمه علم از لذت عشق را یاد تو داد که بود از تمام نفس های تو ناز می ساخت؟ و موهای ژولیده خاطرات تو را شانه میزد که بود آسمان را به قلب تو تشبیه می کر د؟؟ نترس و بگو بگو ُمن خودم خوب فهمیده ام ! که دیگر نمی چسبم و هیچ راهی ندارم به جز راه اشک به جز راه اشکی که بر گونه ها می زند شوره هر شب . صدای جدایی می آمد از دور برایت مهم نیست هر قدر هم ساده باشم هر قدر هم ... برایت مهم نیست من؟؟؟؟ قلب خودم را عوض کرده ام !!
یادم می آید چقدر گريه حال مي دادی وقتي كه در وحشت بين من واز خود گذشتنم به قول يك نفر هيچ چيز نگذاشتند جز يك غريبگی ... ای داد هركس شبيه فرشته ها مهربانی كند زمين به پشيماني نازلش خواهد كرد
هيچ رازي ندارم با تو غير از مهم نبودنم هيچ احساسي به من نداشتي جز تسلط هرچه از اين چيزها مانده در ذهنت بپرس تو راضعيف ترين نگاه به خاك مردگان عشق كش كشانده است و تمام آخرين بارها در قلب خرابت حالا به حرف من رسيده اند! به خودت نگاه كرده اي؟ با ارتباط قديم من چه نسبتی داري؟؟ ... من هنوز مهم نيستم .. توخسته شدي خسته شدم من ديگر ازعشق : همين وضعيت خرتو خر ميخـواستم از خـــدا شـكايت بكنم گفتند فراري است از دست بشر ............................................... پـير و سر پايم كه بماني سر قولت ابريست هـوايم كه بماني سرقـولت يك روز نشد از پس اين زندگي تلخ آنطـور بـرآيم كه بمـاني سر قـولـت
زمان هرچه عشق داشت يادم داد و من اين نوشته اي كه قرن هاست در رطوبت غمگين زير قلعه ي طاقت پوسيده ام حالا دنيا را از پشت اشك ديدم چه سخت و ساكت نشسته ام حسرتي كه از سقف اطاقم مي چكد پايين مرا براي خودم تعريف مي كند يك نفر نيست؟ یعنی.. واقعا یک نفر نیست؟ و آرام براي تاج گذاري اين گوشه گيري نا حق دست مي زنم چه كسيست حاضر باشد با من تا صبح بيدار بماند؟ بجز اجاق سرد بي پناهي ام كه نامه هاي پاره ام را سوزاند.. آه .. گذشت آن زمان كه يار را با بيقرار قافيه مي كردند .. گذشت .. آن سالها هه هه هه.. از من تمام عاطفه ها پرت مي شدند از تو سكوت هاي محكم تو از من به خال چشم هاي تو مي خوردند از تو به زخم هاي يادگاري از غم تو ديروز من را كنار كوچه تان ديدي
شعر در آن لحظه سخت میلاد به من شعر گفتن به این راحتی را خدا داد به دردم نمیخورد وقتی که عاشق شدم به کارم نیامد مرا از نگاه کسی که برایم مهم بود انداخت وتا می توانست در این سادگی تاخت مرا دور کرد از همه از خودم خدایا تو باعث شدی خود تـو خود تـو که اینقدر تنهاي تنها شدم ... وقتش شده تا به گريه عادت بكنم بيچارگي ام را سر حسرت بكنم تنظيم كنم اطاق خود را بابغـض قانون جديـد را رعايت بكنم
آنقدر نگاهت پر از استقبال است آنـقـدر که نـارنـج نگـاهـت کـال اسـت این بـار هـم اعتـمـاد کـردم دنـیــا انگـارکه می شـناسـمش صد سال است
حالاست که برف بغضم شاخه های دلم را شکسته ولی چه فایده بهار بعـد ماست حالاست كه از سایه هایم حتي باور نمی کنم هستم مثل ستاره ها که دیر می آیند تو دیر مي آيي ومن برای خودم عـزا گرفته ام برای خود بیخودی که کلاهش را باد برده است..
ناچارم عشقت را كنارغم نگه دارم بر دوش خود آواریک عالم نگه دارم ناچارم این فریاد ها را تا دم مرگم دریک سکوت جانی ومبهم نگه دارم پایین بیا نه نیستی توازخرشـیـطـان من تا کجا این قلب را آدم نگه دارم دلبستگی بودوسرش عمرگرانم رفت تاکی برای عشق تو پرچم نگه دارم قـلبم گواهی داد سمت ماشدی شاید خیلی نشد ازیاد تو یک کم نگه دارم آن چشم هایت را که همپای لجن زیباست با چنگ و دندان هم شده محکم نگه دارم فکروخیالت پیری آورمی شود باید هرجاکه ازخودعکس میگیرم نگه دارم سردرگم وبی اعتباراین احمقی ازچیست چون عاشقم مجبورم آنرا هم نگه دارم (( يادمان)) روزمن و روزشما نيست خودم مي دانم با دلي غافلگير کنج احساس شما می مانم وبه جرئت قسم آن لحظه نمي آيد از يادم برود روزهايي را خوب زيريك سقف گلي روي يك تكه چوب خط خطي مي كرديم روي ديوارنگاه همگي بغض تنهاييمان راتا شب
|
| ||||||